آیهانآیهان، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

کوچولوی من

میلادت مبارک

شکر برای بارداریم... شکر برای بدنیا اوردنت... شکر برای سلامتی ات... شکر برای شیره ی جانم... شکر برای احساس بکر مادری ام... شکر برای بالندگی ات ماه زندگی ام... شکر برای دوسالگی ات...برای بودنت...برای خنده هایت...برای...برای وجود پر برکتت خدایم ...با تو میگویم... نگهدارش باش   ...
2 تير 1391

عزیزم

  پسرم اينگونه خواب های معصومانه ات تكرار نخواهد شد اينگونه زيبا خنديدنت تكرار نخواهد شد اينگونه شيرين سخن گفتنت تكرار نخواهد شد تركيب واژه ها را بياموز و با زبان كودكانه ات برايم جمله هاي شيرين بساز فــردا ؛ تنها در قاب خاطراتمان خواهيم توانست اين روزها را به تماشا بنشينيم تمام لحظه ها دلتنگ توام ، حتي آنزماني كه در آغوشم مي فشارمت چرا كه مي دانم اين روزها تكرار نخواهند شد   ...
15 خرداد 1391

بابایی دوست دارم

پـــــــــــــــــــدر همون کسی هستکه لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشتهولی بهت میگه به من تکیه کنو تو انگارکوه رو پشتت داری…...     ...
15 خرداد 1391

همسرانه

تقدیم به همسرم ،می دانی دست خودت نیست،زن که باشی،حریص می شوی، حسود می شوی،به کم قانع نیستی،می خواهی همه چیز از آن تو باشد،می خواهی آن عطر مردانه تنها برای تو باشد، تنها تو ببویی،دیوانه ایی و تمام دیوانگی ها را از بَری، می خواهی شهرزادی باشی تک شهریار،می خواهی تمامی قصه ها را تنها گوش او نیوش باشد.می دانی زن که باشی باید صبور باشی،درد بکشی،مدارا کنی،بغض خفه ات کند و تو لبخند بر لب داشته باشی،باید بغض ها را خاک کنی.اما می دانی رفیق،زن که باشی گاهی دلت می خواهد دخترکی باشی عبوس و بهانه گیر،گریه کنی،فریاد بزنی و هر چیزی دَم دستت بود را پرت کنی،اشک بریزی بی بهانه،به هر بهانه،نگران نباشی که چشم هایت قرمز شده،سایه چشمت خراب شده، ریملت می ریزد،ل...
9 خرداد 1391

ذوق کفش

  ایهان خوشگلم سلام می دونی  یه خبر امروز بهم دادی که کلی ذوق زده شدم البته از ذوق زدگی خودت بیشتر خوشم اومد پسمل نازم......امروز رفتی حیاط یهو دیدم با شوق وشور اومدی دمپایی هاتو نشونم می دادی .....اخه اولین باری بود که خودت به تنهایی و بدون کمک کسی دمپایی هاتو به پات کرده بودی الهیییییییی دوست داشتنی خیلی دوست دارم   ...
9 خرداد 1391

فقط تو

  فرشته من ...دلم برای شیر دادنت تنگ شد...شاید حال و هوای این دو سال گذشته اینگونه ام کرده! .میخواهم دستم را زیر گردن نرم و لطیفت بگذارم و چشمهایم را ببندم ...اهنگ نفسهایت را خوب گوش کنم و ان یکاد را زیر لب زمزمه کنم... بروم...پسرک کوچک من هنوز بوی شیر میدهد...هنوز پوشکش را خیس میکند...هنوز راحت در اغوشم جا میگیرد.....هنوز چشمهایش نگاه روز اول  و معصومیتش را برایم تداعی می کند...هنوز پاهایش خاک بهشت رویش است..هنوز گوشهایش اهنگ صدای خدایش را میشنود.... ...هنوز روی شانه های ظریفش بال دارد ...   ...
3 خرداد 1391

ژسر دیگه بزرگ شده

سلام عسلکم پسر خوشگلم نمی دو نی این روزا چقدر دل مامانو می سوزونی با حرفا و حرکتات .سه روز می شه که دیگه بهت شیر نمی دم و سعی می کنم تا شیر خوردنو فراموش کنی ولی خیلی دلم برات می سوزه و قتی هوس می کنی شیر بخوری میای پیشم  و با لحن معصومانه می گی می می.می می. منم می گم اوف شده اخ شده تو می گی دکتر دکتر...اخه چسب زخم زدم روش وتو فکر می کنی دکتری که پیشش رفته بودیم این کارو کرده کلی باهات باری می کنیم تا خسته بشی و وقت خواب خیلی بهونه شیر خوردن نگیری برات کارتون می زاریم واروم پیشت می شینم و با هات حرف می زنم تا بخوابی ملوسکم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم وسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس ...
2 خرداد 1391

به به

یگانه عشقم بـبوسيـدش .. حتما ً قبـل ِ خواب ب ِ بـوسيـدش! حتي اگه با هم دعـواي ِ بـدي كرده باشيـد .. حتي اگه بهتـون گفته باشه از اين زنـدگي ِ كوفتـي خسته شـده .. حتي اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه ! ببوسيـدش .. حتي اگه بهتـون گير ِ بيخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـي كه شما عاشقشين متنفـره ! .. نفهميـده باشه شما موهـاتون رو مِش كردين ! ببـوسيـدش .. حتي اگه بـوي ِ عرق و خستگي ميـده .. حتي اگه يـادش ميـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتي اگه خيلي وقته براتـون گُـل نخـريده ! ببوسيـدش .. وقتي زيرپيـرهني سفيـد ِ حلقه اي پوشيـده و بـازوهاي ِ سفيـدش رو با اون پيـچ ِ ماهيچه اي ِ مردونه انداخته بيـرون ....
26 فروردين 1391

بابا بی خیالللللللللل ولش کنننننننننن

گل پسرم اخر سر نگفتی چی تو هفت سین کم بود که تو رو اینقدر ناراحت کرده ایهان جونم واست سه تا ماهی گرفته بودیم که تو خیلی ازشون خوشت میومد و اسمشونو مخفف می کردی عوض گفتن بالیخ میگفتی بیخ بیخ الهییییییییییی پری روز بابایی ماهی رو برد و انداخت تو حوض شرکتشون و وقتی تو تو اشپز خونه تنگ خالی رو دیدی خیلی ناراحت ومتعجب بودی ولی وقتی بهت گفتم بابایی ماهی رو برده پیش مامانش خندیدی و قانع شدی الهی فدای دل مهربون پسرم بشم بوسسسسسسسسسسسسس ...
26 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کوچولوی من می باشد